تشخیص شما چیه آقای دکتر؟ - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:29
u200fتاریکه جاده. زنه که نمیدونم کیه و کِی نشسته تو ماشین مدام سیگار میکشه. دست برده و پیچ ضبط رو چرخونده و ابراهیم تاتلیس داره براش میخونه. میگم برای اون چون یادم نمیاد تاحالا اینطور این وقت شب تو این جاده کوهستانی واسه من چیزی خونده باشه. معمولا من چای ریختم و چشمام مبهوت جادهست u200fو سیگار انگشت...
یک داستان از کتاب عواقب یک مرگ - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:29
وداع واپسینیک داستان از س، شریفu200fآن روز میرفتیم ملاقات. با عمو و زن عمو، که از هر دوشان متنفر بودم. داشتند می رفتند ملاقات پدرم و من و مادرم را هم با خود میبردند بیمارستان. با ماشین سلیم بنگاهی. سلیم برادر زن عمویم بود. همیشه ازش بدم میآمد. از بنگاهی جماعت بدم می آمد. در تمام طول راه معذب بودم. ا...
سیزده بدرِ بدبختها - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:29
u200fسیزده بدر آن سال، با پسرعمهام و برادرم سوار مینیبوسهای قلعه حسنخان رفته بودیم تهران، دور میدان آزادی کیف کنیم، خوش بگذرانیم. برای آخرین بار لباس عیدمان را تن کرده بودیم تا بعد در یک مراسم پر سوز و گداز ازش خداحافظی بکنیم. بعد از آن باید لباسهای کهنه و بارها شسته شده که بوی تاید و صابوناش نفسمان...
گورهای رد پا - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 1:37
u200fصبح، برف سنگینی باریده بود. من با خوشحالی چشمان خواب آلودم را مالیدم و از پشت پنجره به تماشای حیاط رفتم که غرق زمستان و برف بود. برف داشت رد پاهای پدرم را میپوشاند که آفتاب نزده رفته بود سر کار. بعد، دلم از دیدن آنهمه برف گرفت. دلم از دیدن گورهای رد پا که با برف پر میشد گرفت.u200fدلم گرفت که پد...
یک انسان اندوهگین - تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 13:20
u200fسعی میکنم چیزهای پراکندهای بنویسم تا رشتهی کلام را بیابم. افکارم را توی ذهن سامان بدهم و دنبالهی کلامی درون مغزم را بگیرم و از آن حرف بزنم. صبح، با بیحسی دست چپم از خواب بیدار شدم. تا ظهر مراجعه به پزشک طول کشید و غروب مختصری خوابیدم. u200fحالا وضعیت دستم رو به بهبود است. نوار قلب ایراد چندانی ...
بیخوابی - تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 13:20
u200fسعی میکنم بخوابم. نمیشود. خوابم نمیبرد. پهلو به پهلو میشوم. زیر دندهها دردی احساس میکنم. جابجا میشوم. درد تشدید میشود. سر از بالش بر میدارم و مینشینم. گرسنهام. یادم افتاده تمام روز از شدت ناراحتی چیزی نخورده بودم. حالا از شدت ناراحتی کاسته شده است.u200fفکر میکنم همه چیز کمی بهتر شده. حتی میتوان...
شستشوی ریلها از افکار من - تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 13:20
امروز در ایستگاه مترو فکر کردم خودم را بیاندازم روی ریلها. قطار داشت نزدیک میشد و فقط نیاز به یک تصمیم داشتم. بعد، همه چیز در کسری از ثانیه متلاشی میشد و همراه من از بین میرفت. این کار را نکردم. از میان جمعیت عقب نشستم و حتی از پلههای برقی که بالا میرفت دستم به تسمهها محکم بود که تعادلم را از دست ند...
تقدیم به شما که از خواندن و نوشتنِ چیزهای خوب محرومید - تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 20:10
یک داستان از س، شریفu200fمرد فربه و متوسط قامت بود. موهای مجعد پرپشتی داشت. عینک خود را با کش روی صورت گرد نتراشیدهاش محکم کرده بود. در قطار که باز شد با فشاری تعجب آور راه را میان جمعیت باز کرد. بازوان خود را سپر قرار داد و جمعیت را شکافت. ناسزاها را نشنیده گذاشت و بی تفاوت سر جای خود ایستاد.u200fک...
تشریح - تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 20:10
u200fاگر علم در پی آن است که هر احساسی را ناشی از یک نوع اختلال یا بیماری درونی بداند، نام این احساس کشنده در من باید بیماری تنهایی باشد. تنهاییِ گستردهای که از حضور بی سرانجام تو در خلاء تلخِ بودنِ من سرچشمه میگیرد. + سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 12:21 س. شریف  |  Adblock test (Why?)
سادههای عجیب، سادههای دروغگوی عجیب .. - تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 20:10
خیلی سال پیش تو یه کتابفروشی کار میکردم. یه همکاری داشتم که یه بار یه چیز غیرعادی ازم دیده بود. باور کنید خودمم یادم نمیاد اونکارو کرده باشم. بعد از اون یه بار پشت قفسهی کتابهای مرجع بهش گفتم من از مریخ اومدم. بیچاره از فرداش دیگه نیومد سرکار.u200fقسمت عجیبش اینجاست که طوری بهش گفتم که اثرش رو خودمم...
خواستم گریه کنم، اما نتوانستم. - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 23:44
u200fجمعهی هفتهای که گذشت دایی من شب با درد مختصری در قلب خود خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. بعد، داییِ بی جان شنبه تا ظهر توسط اهالی روستا تشییع و به خاک سپرده شد. من یکشنبه صبح خود را به مراسم ترحیم او رساندم و دوشنبه سر کار خود حاضر بودم. زندگی همین داستان بی معنی اما غمگین است.u200fتمام امروز در ق...
در جستجوی مرگ - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 23:44
u200fدیروقت بود که خوابیدم. پیش از آن داروی مسکنی خوردم تا درد قلب را تخفیف بدهد. شب، خواب میدیدم سینه درد دارم. بیدار که شدم قلب در سلامت بود. بعد، دوباره خوابم برد. تا صبح خواب میدیدم. در تصاویری که نامفهوم بود و به هم ارتباطی نداشت گرفتار شده بودم.u200fدر اشتهای سیری ناپذیری صبحانه خوردهام. روی ی...
شوش - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 18:40
u200fبعد از پلههای ایستگاه قطار میدان شوش، دو افغانی با وسایل سفر امنیت بصری را از رهگذران سلب میکنند. توی پمپ بنزین چند موتوری گلاویز شدهاند، کسی که پیراهنش از تن در آمده دارد کتک میخورد. روی جدول کنار پارک زن و مرد معتادی آتش زیر شیشه گرفتهاند. دختری لباس پاره پوشیده.u200fزنی توی تلفن فحش میدهد و ...
من؟ - تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 18:40
u200fزنه شبیه یک گل بلند آفتابگردان بود که در قصه روییده باشد. با ساقهای مستحکم که در برابر طوفان قد خم نمیکرد. گلبرگهایش همچون بشرهی آفتاب که به آسمان آبی نگاه کند. خیلی نمیتوانستم بهش نزدیک بشوم. او سبز بود و صورت پر نوری داشت. من خاکستر سوختهی مترسکی تنها که توجهی جلب نمیکند. + چهارشنبه ششم دی ۱۴...
بوی عطر و خون و تنهایی - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 23:13
کلید را توی قفل میچرخانم. کسی در خانه نیست. یادم میآید هرگز کسی در خانه نبوده. داخل تنهایی میشوم. چراغی روشن نمیکنم. کیفم را کناری میگذارم. دوباره برمیدارم. کتابی داخل آن است. کتاب را روی میز میگذارم تا بعدا بخوانم. خود را روی کاناپه میاندازم. خوابم میبرد.خواب میبینم از پلکان مارپیچ یک ساختمان متروک...
از لابلای اوراق خاطرات - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 23:13
u200fاسم اتومبیل بزرگ زودپز بود. یک اتوبوس بنز فرسوده که شیشههای آن را ورق گالوانیزه جوش داده بودند. صندلیها را برداشته و دو نیمکت فلزی دراز جای آن روبروی هم تعبیه کرده بودند. متهمین روی نیمکتها مینشستند و مچ دستشان به حلقههای میلگردیِ جوش داده به نیمکتها دستبند میشد.u200fزودپز هیچ روزنهای نداشت که ...
نا امیدی محض - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 23:13
u200fنقاط تاریکی بر زندگی هر آدمی سایه انداخته. نقاطی هر چند کوچک که در برابر نور قرار میگیرد و سایهای از ظلمات بر تارک روح چیره میکند. من، دلم میخواهد از آن لکههای تاریک بر روحم با کسی حرف بزنم. اما چه کسی از روشنایی خویش بر یک گودال سیاه عمیق مینگرد و نمیترسد. + شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:35...
زخمهای محلهی قدیمی - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 13:57
آقا رحمان مرده. بقالیِ قدیمی که پیرمرد پشت دخل آن میایستاد و به اهالی محل تخم مرغ و پنیر و برنج و خوار و بار میفروخت خراب شده و شده یک سلمانی بزرگ که بهش میگویند آرایشگاه. که پسر آقا رحمان وارث آن است. یک سالن با شیشه میرال های بزرگ، و نئون های رنگارنگ که چشمک میزند و نور سرخ تازه بدوران رسیده آن رو...
بعد، همه چیز را بی فایده مییابم - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 13:57
فکر میکنم قطعهای موسیقی برای تو بفرستم. یا شاید چیزی بتوانم بنویسم که نظر تو را جلب بکند. باعث بشود چند دقیقه از جهان تو را مال خود بکنم. بعد، همه چیز را بی فایده می یابم. کلماتی که عاریه بود زود رنگ می بازد. آهنگ هایی که زیبا بود از آهنگ میافتد، ملال آور میشود. در هر کدام از ترانه ها کلماتی هست که ...
سرگیجه - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 13:57
u200fاولین اتومبیل میایستد. یک تاکسی زرد کهنه. سوار میشوم. سلام میکنم. راننده احتمالا پاسخ میدهد. بعد، اتومبیل در میان خاکستر و مه راه میافتد. زمین پوشیده از برگ و دلتنگی است. و از پشت شیشه غبار گرفته دلتنگی تشدید میشود.u200fنمیتوانم روی یک فکر مشخص تمرکز کنم. اما تمام افکار گذشته را چون کولهباری هم...

برچسب‌های مرتبط

who is steve bannon | who is | who is george soros | خوابگاه دختران | خواب به انگلیسی | خواب مار | خواب تلخ | خوابم میاد | خواب رفتن دست | خوابگاه دانشجویی