مشق مرگ پدر
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 13:22
این داستان پیش از این در وبسایت خبری خبرگزاری صبا و برخی سایتها و کانالها منتشر شده است.( باز نشر )یک داستان از سیروس شریفی«پدرم در تعزیه، امام حسین میشد. در یکی از تکایای بنام تهران. آنوقت ها من خردسال بودم. یک چیزهای دوری از آن روزها در خاطرم مانده است. عاشورای یکی از سال های اواخر دهه شصت که جنگ ...
u200fاین یک پرده از یک داستان واقعی نیست، اما تجسم بیرونی احوالات درون من است.
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 13:22
u200fسرباز دستبند را از دور مچ خود باز کرد و دست مرا به میلهی اتاق بازداشتگاه قفل کرد و رفت گوشهی اتاق. دفتری روی یک میز آهنی بود. سرباز دفتر را باز کرد و خودکاری را که به میز بسته شده بود سمت خود کشید. نامم را پرسید، نام پدرم را هم. گفتم. نوشت. دفتر را بست. از اتاق خارج شد.u200fصدایشان میآمد که با ...
یادت هست؟
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 13:22
u200fیادت هست پدر؟ تو، بیست و شش سال پیش در چنین روزی، همین ساعتها، دیگر مرده بودی و من دیگر یتیم شده بودم. حالا سالهاست تو بر مرگ پیر میشوی و من بر یتیمی. + یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 14:58 س. شریف | Adblock test (Why?)
شاید کسی چراغ را خاموش کند
-
تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 2:58
u200fاز تاریکی میترسم. همیشه از تاریکی میترسیدهام. تمام شبهای تنهایی با چراغ روشن بیدار ماندهام. هر شب درون گور زندگیام چراغی روشن بوده. هر شب فشار قبر را با روشنایی مصنوعی چراغ تحمل کردهام. از تاریکی میترسم. از تنهایی میترسم. از اینکه نور در چراغ بمیرد میترسم.u200fاز نیزهی درد بر جای پوسیدهی دندانه...
هم میترسم، هم پیش میروم
-
تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 2:58
u200fایستگاه بنظر دور و دورتر میشود. فکر میکنم هرگز به آن نمیرسم. چند دقیقهای هست که در اتومبیل فرسوده را محکم به هم کوبیدهام تا راننده پیر سگش آن را ازم دور کند. پیرمرد مثل سگی که مراقب آخرین جان باقیمانده خویش باشد رانندگی میکرد. حیوان و انسان سخت به زندگی چسبیدهایم.u200fروی اولین صندلی ایستگاه می...
از درد بر خود میپیچید
-
تاریخ: 1403/3/30 ساعت: 23:46
u200fمرد نشست روی زمین. به دیوار تکیه داد. نور کمی از پنجرهای دلگیر بر اتاق او میتابید. پشت پنجره آسمان در غروبی محزون عقب مینشست و تاریکی پیش میآمد. از دریچه چیز زیادی از آسمان پیدا نبود. نمیشد خیلی رویا پردازی کرد. نمیشد مرد را روی یک صندلی پشت یک در شیشهای دلگشا نشاند.u200fنمیشد اسباب محقر اتاق ر...
آوارگی
-
تاریخ: 1403/3/30 ساعت: 23:46
u200fهر تکه از زندگیام را در جعبهای میگذارم و توی کارتنی میریزم و روی جعبهها را چسب میزنم و محکم میکنم که مبادا هستیِ لرزانم از اتومبیلی که خانهام را به دوش میکشد بر آسفالت کثیف آوارگی بریزد. + شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:5 س. شریف | Adblock test (Why?)
دیگر خبر خوبی وجود نداشت
-
تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 19:10
u200fخوابم نمیبرد. فکرهای کوچک و بزرگ زیادی توی سرم است. مثل یک مشت ماهی توی تنگ. یکیشان بزرگتر از باقیست. ماهیان دیگر را میبلعد. آنقدر میخوردشان که بزرگ و بزرگتر می شود. توی کاسه سرم جا نمیشود. میخواهد بیاید بیرون. من را هم ببلعد، و دنیایم را و اینهمه کثافت را.از کتاب "دیگر خبر خوبی وجود نداشت"س، ش...
شکستن در تنهایی
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 19:57
u200fآرزو با مادرش از دور میآمدند. تابستان بود. من زیر سایه چنار قدیمی نشسته بودم. کوچه همراه من سر در گریبان گرفته بود. از این که پدرم در بستر مرگ درد میکشید غمگین بودم. میدانستم میخواهد بمیرد. نزدیک که شدند پای مادر آرزو ایستادم. سرآسیمه خود را تکاندم و سلام دادم. زن جواب نداد.u200fفکر کردم نشنیده...
اندوه
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 19:57
u200fبر صندلی مقابلم در قطار نشسته. به اندوه چشمانش نگاه میکنم. به تلخی احوالم نگاه میکند. کاش دستانم را از اعماق تنهاییام بگیرد.- چیزی نیست، این اندوه تمام میشود- کاش بر صندلی مقابلم نشسته باشی و خیال نباشیسرانگشتان زیبایش روی صورتم میسرد- چیزی نیست، این اندوه تمام میشود .. + پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳...
تا شب برسد
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 19:57
u200fاز جمعهها متنفرم. از هر روز تعطیل دیگر که حواس آدم پرت نیست و کاملا به بدبختی که گرفتار آن است واقف است. سعی کردهام به خواب پناه ببرم، اما تمام شب را خواب بودهام. اندامم در هشیاری کامل گرفتار زندگی رقتبارم است. ساعتها را میشمارم. تا شب برسد و بیچارگی را بپوشاند هنوز مانده. از پنجره نکهت خوشی از...
چهل سالگی
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 11:44
u200fپنجشنبه بیست و هفت اردیبهشت سال شصت و سه، یک شب برفی بود. ننه همیشه میگفت آن شب آنقدر برف باریده بود که هر راهی به شهر دفن شده بود. من در طبقه بالای یک خانه روستایی بدست یک قابله کور بدنیا آمدم. بعد صاحب اسمی شدم که مال من نبود، و اوراق هویتی که برای من نبود. سلام به چهل سالگی. + چهارشنبه بیست ...
کسی قبری تازه حفر میکند
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 11:44
u200fخواب میبینم در گورستانی متروک حضور دارم. گورستانی وسیع. مجمع قبور از یاد رفته که نوشتههای روی سنگها را بارش باران و وزش مداوم باد زایل کرده است. روز نیست، اما شب هم نیست. انگار انسان خاطرهای مرده را از اعماق نیستی بدون اینکه ماهیت اشکال و کیفیت رنگها را ببیند بخاطر بیاورد.u200fمن در میان این خو...
خوشبختی تصنعی
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 11:44
u200fمن باید یک آدم خوشبخت باشم. صبح صندلی خوبی در اتوبوس به چنگ آورده بودم. به دور از آفتاب و زیر باد خنک کولر صبحانهام را درون معده هضم میکردم و چشم به مناظر اطراف داشتم. اما حالا فکر میکنم با نوشتن این کلمات خوشبختی تصنعی رو به تحلیل میرود. چرا آدم باید بنویسد که خوشبخت است. + شنبه بیست و نهم ارد...
تلخ
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 13:26
u200fننه هیچوقت با ما مهربان نبود. بجز آن یک بار که مرغم را سر بریده بودیم برای مهمان، توی ایوان نشسته بود و برایم آوازهای غمگین ترکی میخواند و توی دستمالش فین میکرد. گذاشته بود سر پر درد روی دامنش بگذارم. بچه که بودی مرغ تو را هم سر بریدهاند ننه؟ + شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:58 س. شریف | ...
کاش
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 13:26
u200fآفتاب تیر ماه رو چادر مادرم افتاده که روی آن بوتههای خاکشیر پهن کردهایم تا خشک بشود، بعد دانههای خاکشیر را بگیریم و توی شربت بریزیم. ظهر تاسوعا هیئت زنجیر زنان میخواهد بیاید توی کوچه ما، تا دعا کنند پدر شفا بگیرد. کاش شربت روضه خنک باشد یا حسین، کاش پدرم شفا بگیرد یا حسین. + شنبه پانزدهم اردیبه...
حالا نمیشنود
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 13:26
u200fاتوبوس از کنار گورستانی میگذرد که پدرم در آن آرمیده. از فراز دیوارها گورهای بهم پیوسته را میبینم، به امید اینکه قبر پدر را بیابم. بچه که بودم یکبار توی پارک لاله گم شدم. مردی مرا روی شانه گذاشت تا از بلندی پدرم را پیدا کنم. پیدا کردم. با گریه داد زدم بابا. شنید. حالا نمیشنود. + شنبه پانزدهم ارد...
نگاهی به درون تاریکی
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 17:35
u200fخواب میبینم به مدرسه میروم. داخل دبیرستانی میشوم که در آن ثبت نام نشده ام. نامی از من در هیچ کجای سلسله مراتب آن وجود ندارد. با حالت مردد و افسوسِ تمام در راهروهای مدرسه سرگردانم. هوا ابری است، باران میبارد. درِ بعضی از کلاس ها باز است، دانش آموزان کتابهایی برابر خود گشوده دارند و حواسشان را به...
زن شاهپور پیر شده، از رونق افتاده است
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 17:35
u200fآفتاب از کوچه رفته. در خانه ما اما هرگز آفتاب نبوده که برود. سایهها دم غروب در حیاط محزون خانهی پشت قواره ما پررنگ تر میشود. درخت بیثمر انجیر برگهای نارس خود را به آجرهای سرد دیوار همسایه میساید. چارچوب زنگ زده پنجرهها در تاریکی عقب مینشینند. u200fلامپ روی دیوار سوخته. چراغی در این خانه روشن نی...
داستان ورق گالوانیزه
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 17:35
اگر اقرار کنم تمام این داستان واقعیست، به قوه تخیل و قدرت دروغگویی خود خیانت نمودهام!دوم راهنمایی معلم حرفه و فن ازمان خواست برای تکلیف کلاس با ورق گالوانیزه مکعب درست کنیم. یک چیزی شبیه قوطی کبریت که کشویی باشد و قطعهای در قطعه دیگر جا برود. نقشه آن را روی تخته کشید و زنگ خورد و معلم رفت.من نمیدانس...