مرد نشست روی زمین. به دیوار تکیه داد. نور کمی از پنجرهای دلگیر بر اتاق او میتابید. پشت پنجره آسمان در غروبی محزون عقب مینشست و تاریکی پیش میآمد. از دریچه چیز زیادی از آسمان پیدا نبود. نمیشد خیلی رویا پردازی کرد. نمیشد مرد را روی یک صندلی پشت یک در شیشهای دلگشا نشاند.
نمیشد اسباب محقر اتاق را خیلی به حساب آورد. مرد به دیواری از یک زندگی بیهوده و پوچ تکیه زده بود که شب از دریچهی کوچک آن درون اتاق میریخت. انسانِ تنها درون خود چراغی افروخته داشت که میترسید روشنایی آن را به کسی نشان دهد. در جهانی که میزیست نورهای کوچکِ درون سینه را میکشتند.
اجازه داده بود نور کوچک درون سینهی محزون او زندگی کند. آن را چون پرندهای پشت حصارهای استخوانی سینه نگه داشته بود و وقتی پرنده دلتنگ میشد و به میلههای قفس میزد، دل مرد از دلتنگی دگرگون میشد. فکر میکرد باید اسیر را آزاد کند. اما در حقیقتی زهرآگین مرد وابستهی اسیر خود بود.
در دخمهای تاریک که از شب اندود میشد مردی در جدال با حقیقت و رویا، پرتو تابان نوری را نگه داشته بود که هست و نیست خود را وابسته بدان میدانست. دلآزرده و شکسته قامت، نور را درون خود نوازش میکرد و میگریست و از درد بر خود میپیچید:
نورِ قشنگ. نور دل انگیز قشنگ من. عشق نافرجام من.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش