ایستگاه بنظر دور و دورتر میشود. فکر میکنم هرگز به آن نمیرسم. چند دقیقهای هست که در اتومبیل فرسوده را محکم به هم کوبیدهام تا راننده پیر سگش آن را ازم دور کند. پیرمرد مثل سگی که مراقب آخرین جان باقیمانده خویش باشد رانندگی میکرد. حیوان و انسان سخت به زندگی چسبیدهایم.
روی اولین صندلی ایستگاه مینشینم. حتی نای رسیدن به صندلی بعدی را ندارم. مفلوکتر از من هم هست، که هر کدام به گوشهای از بدبختی چسبیده و دارد زندگی خود را بالا میآورد. نگاهم را از اینهمه بدبختی میگیرم و به سقف ایستگاه میدهم. آفتاب همچون استفراغ زردی روی داربستها پاشیده.
بعد نگاهم زیر سقف لاستیکی به کبوتری میافتد. یک نقطه قهوهای کثیف که در جای خود تکان میخورد. حس تهوع بهم دست داده. میخواهم معدهام را پس بدهم. و یک مشت غذای شب مانده. و یک مشت اضطراب و فکرهای هضم نشده و گندیده. و مشت مشت قرص آرامبخش.
در ایستگاه اول یک زوج جوان روبرویم مینشینند. پسره وقت خندیدن بوضوح عرعر میکند. بعد، عرعر خود را توی حلق میکشد و حلقه حلقه آن را میدهد بیرون. میخواهم تماشا کنم آخر این سیرک به کجا میانجامد. بعد قطار شلوغ میشود. حالا روی هر صندلی نمایشی در حال اجراست. قطار سیرک حرکت میکند.
ایستگاه آخر، قطار آدمها را با فشار میدهد بیرون. یک استفراغ بد شکل و متعفن. بعد، ریههای خود را از هوا پر میکند و میرود. روی پلهی مجاور مردی میدود. قدمها را تند کرده و فکر میکند قدمهای تند فایدهای ندارد. شکل دردناکی از فرسودگی. موهای سر ریخته و شکم پیش آمده.
همه چیز حکایت از فرار آدمها از دست نابودی دارد. از دست مرگ میگریزیم و خود را به دامن نیستی میاندازیم. دلم برای این مرد میسوزد. دلم برای این زن، این پیر زن. این گلهی فرسودهی آفرینش میسوزد، که توسط زندگی هی میشود و هر گله ره به جایی میبرد تا مسیر زندگی تمام بشود.
از فراز پلهها ازدحام آدمهاست که در جریانی یاسآلود پیش میرود. به چپ میپیچد و بعد به راست متمایل میشود و هر گروه در دستههایی مجزا از پلههایی دیگر سرازیر میشود تا برود و روز را اینگونه سر کند و به شب برسد و روزِ شب شده را در خواب ببیند و صبح دوباره به راه هیچ رهنمون بشود.
بعد، حرارت خوب تو را درون خود احساس میکنم، که به کمک میرسد. یاد تو ابتدا حرارت مطبوع یک حس اطمینانبخش دوست داشتن است. بعد آرام و عمیق در درون من رشد میکند و در سینه گسترده میشود. خود را میان آن جمعیت خاکستر گون، سبز میبینم. دانهای که ریشه میدواند. از نور تو بر من میتابد.
ریشه قوام مییابد و مستحکم میشود. قلبم را حرارتی گرم فرا میگیرد. از انوار چراغ تو دخمههای تنهایی من نور میگیرد. بعد آن نور به زوایای تاریکی در من میتابد که پیش از آن گم شده بود، یا فکر میکنم که اصلا وجود نداشت. هم میترسم و هم پیش میروم. اما درون تاریکی خود تنها نیستم.
بعد، درون جمعیت قطار خود را تنها مییابم. با تو تنها میشوم. باید گوشهای امن برای پرورش یاد تو در درونم بیابم. بعد تنهاییام را که مییابی پیشتر میآیی. در من رشد میکنی. رشد سریع ریشههای تو را در خود احساس میکنم. شبکهای از ریشهها. جایگزین شبکهای از رگها.
نه اینکه این یک داستان اساطیری باشد. اما چگونه میتوان از راهی آنچنان دور گیاه سبز خود را در وجود انسانی رویاند. قلب خود را جای قلب انسانی نشاند و از روح خود بر تن خشک او دمید. انسانی که همواره، هر صبح تا شب گور خود را بدوش میکشد تا به مرگ برسد. اما دست تو هر بار بر شانهاش فرود میآید و او را از سقوط عمیق خود باز میدارد.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش