آرزو با مادرش از دور میآمدند. تابستان بود. من زیر سایه چنار قدیمی نشسته بودم. کوچه همراه من سر در گریبان گرفته بود. از این که پدرم در بستر مرگ درد میکشید غمگین بودم. میدانستم میخواهد بمیرد. نزدیک که شدند پای مادر آرزو ایستادم. سرآسیمه خود را تکاندم و سلام دادم. زن جواب نداد.
فکر کردم نشنیده. دوباره سلام گفتم. دوباره جواب نداد. دست برد از کیف خود کلیدی برداشت و در خانه را باز کردند و داخل شدند. دلم شکست. نشستم. بغض گلویم را درید. از بیماری پدرم، از سلام بی جواب به مادرِ دختری که عاشقش بودم. در 1 شکستم. منتظر بودم آرزو برگردد و نگاهم کند. نکرد.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش