سرباز دستبند را از دور مچ خود باز کرد و دست مرا به میلهی اتاق بازداشتگاه قفل کرد و رفت گوشهی اتاق. دفتری روی یک میز آهنی بود. سرباز دفتر را باز کرد و خودکاری را که به میز بسته شده بود سمت خود کشید. نامم را پرسید، نام پدرم را هم. گفتم. نوشت. دفتر را بست. از اتاق خارج شد.
صدایشان میآمد که با کسی حرف میزنند. ماموریت او تمام شده بود. حالا مرا به سرباز دیگری میسپرد. سربازِ دیگر از لای در اتاق نگاهی به من انداخت. بعد در را بست. صدای رفتن مامور انتقال آمد. دلم گرفت. دلم در سینه فشرده شد. نگاهی به در بسته کردم. آهی کشیدم. گریستم.
ساعتی در اتاق به میله زنجیر شده بودم. از دریچه کوچک اتاق پیدا بود که آفتاب حرکت کرده و کمرنگ شده است. غروب از راه میرسید و شب در پی آن میآمد. پیش از آن که شب بشود در اتاق باز شد. یکی آمد داخل. دستم را از میله باز کرد و به دست دیگرم بست. ازم خواست پیش بروم. رفتم. از پشت سر آمد.
از راهرویی عبور کردیم که چراغی نداشت. به دری رسیدیم که نیمهباز بود. پشت در منتظر ماندیم. از لای در پرتوی نوری توی راهرو افتاده بود که دلم را میآزرد. آهی کشیدم. سرباز متوجه آهم شد. گفت بزودی به بازداشتگاه اصلی منتقل خواهم شد و خواهم توانست یک دل سیر بخوابم. و پوزخندی زد.
پوزخند سرباز اثری در من نداشت. پرتو نور صورت دهاتی مامور وظیفه را نشان میداد. حتما نامزدی منتظر خود دارد. و یک تکه زمین که با تراکتور شخم بزند. محصول را بردارد و بفروشد و دخترک را به عقد خود در بیاورد و او را یک دل سیر بکند. بعد بچه دار بشود و تولههایی مثل خود تربیت بکند.
اما هم اینک گرفتار اجباری بود و گرفتار من بود. دلمشغولی های خود را با پوزخند به من رفع و رجوع میکرد. صدایی از اتاق ما را به درون خواند. داخل شدیم. یک دهاتی دیگر پشت میزی بود. یک گروهبان تمام. بدون آنکه نگاهی به من بکند کاغذی را امضا کرد و داد به سرباز و گفت خارج شویم. شدیم.
راهرو تاریکتر از قبل بود. سرباز میانهی دستبند را گرفته بود و مرا میکشید. چیزی نمانده بود سکندری بخورد. اما توانست تعادل خود را حفظ بکند. در آن حین فحشی داد که به دیوار و به من خورد. بعد، هوای تازه پشت در بود. داشت باران میزد و هوا کاملا تاریک شده بود. از حیاطی عبور میکردیم.
حیاط شش ضلعی در احاطهی دیوارهای آجری بلندی قرار داشت. باران بطرز غمگینانهای زیبا بود و دلفریب بود و دلم را در سینه سخت میآزرد. برای این زیبایی آزارنده آه از درون نهادم برخاست. سرباز اینبار چیزی نگفت. شاید متوجه نشد، اگر هم شد نای کنایه زدن نداشت. شاید هم دلش بحالم سوخته بود.
بعد به اتومبیلی نظامی رسیدیم که انتظار ما را میکشید. سربازی از پشت اتومبیل جلو آمد و دست مرا گرفت و در را گشود و بطرز نامحترمانهای کمک کرد که سوار بشوم. دو سرباز چیزهایی به هم گفتند و کاغذی به هم دادند و سرباز تازه وارد کنارم در اتومبیل نشست و ماشین حمل متهم شروع به حرکت کرد.
باران شدت گرفته بود. میشد از روزن پرده باران را دید که روی زمین و روی سر آدمها و چترها میبارید. آن بیرون آدمها چه خوشبخت بودند و نمیدانستند. دلم سخت در سینه فشرده میشد و چشمانم داشت تار میشد که سرباز روزن پرده را بست و به اسلحه خود تکیه داد و اسارتِ مرا با خود کشید و برد.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش