برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
هر تکه از زندگیام را در جعبهای میگذارم و توی کارتنی میریزم و روی جعبهها را چسب میزنم و محکم میکنم که مبادا هستیِ لرزانم از اتومبیلی که خانهام را به دوش میکشد بر آسفالت کثیف آوارگی بریزد.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
ننه هیچوقت با ما مهربان نبود. بجز آن یک بار که مرغم را سر بریده بودیم برای مهمان، توی ایوان نشسته بود و برایم آوازهای غمگین ترکی میخواند و توی دستمالش فین میکرد. گذاشته بود سر پر درد روی دامنش بگذارم. بچه که بودی مرغ تو را هم سر بریدهاند ننه؟
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش