از جمعهها متنفرم. از هر روز تعطیل دیگر که حواس آدم پرت نیست و کاملا به بدبختی که گرفتار آن است واقف است. سعی کردهام به خواب پناه ببرم، اما تمام شب را خواب بودهام. اندامم در هشیاری کامل گرفتار زندگی رقتبارم است. ساعتها را میشمارم. تا شب 1 و بیچارگی را بپوشاند هنوز مانده.
از پنجره نکهت خوشی از دور میآید. آنقدر دور که از گور یک خوشبختیِ مرده. آنچنان غمگینم میکند که انگار وقت مردن فرا برسد.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش