سیرک غمگین - تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 0:58
به لطف حکومت تولید گریز و دلالپرور، u200fروزانه صدها هزار دلال فقط در تهران، میلیونها معامله میکنند. در یک سیرک غمگین اجناس را از هم میخرند و به هم میفروشند. اجناسی که حتی از انبارها تکان نخورده و به بازار عرضه نمیشود و فقط بر نرخ آن افزوده میشود. در حالی که در پایان روز پولی که برای گذران زندگی خود...
عذاب میکشم - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:54
u200fخواب میبینم به مدرسه میروم. داخل دبیرستانی میشوم که در آن ثبت نام نشده ام. نامی از من در هیچ کجای سلسله مراتب آن وجود ندارد. با حالت مردد و افسوسِ تمام در راهروهای مدرسه سرگردانم. هوا ابری است، باران میبارد. درِ بعضی از کلاس ها باز است، دانش آموزان کتابهایی برابر خود گشوده دارند و حواسشان را به...
سالگرد پدر - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:54
u200fاتوبوس از کنار گورستانی میگذرد که پدرم در آن آرمیده. از فراز دیوارها گورهای بهم پیوسته را میبینم، به امید اینکه قبر پدر را بیابم. بچه که بودم یکبار توی پارک لاله گم شدم. مردی مرا روی شانه گذاشت تا از بلندی پدرم را پیدا کنم. پیدا کردم. با گریه داد زدم بابا. شنید. حالا نمیشنود .. + شنبه سی و یکم ...
حسینعلی - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:54
u200fقشنگترین خاطره من از محرم وقتی بود که ده سال داشتم. تابستون بود. درس نداشتیم. امتحان نداشتیم. ترس از ناظم و ترکه و دیر رسیدن و کتونی پاره نداشتیم. عصر تو خونه جلو کولر خواب بودم. بعد با صدای آقام پا شدم. زود اومده بود از سر کار. هیچوقت زودتر از شب به خونه نمیرسید. هنوز شب بود که سرکار میرفت و ک...
بیست و دومِ فروردین چهارصد و دو - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 14:21
اتوبوس رسید. جمعیت پشت در تجمع کرد تا راننده در را باز کند. گرهی از گوشت و پوست و لباسهای کهنه. که هر یک مترصد است زودتر از دیگری به صندلی خالی برسد. راننده با اکراه در را زد. جمعیت از سر و کول هم سوار شد. گداها، زنان خانهدار، مردان بیکار و پیرمردان از کار افتاده، هر یک صاحب یک صندلی است. آن را به د...
بهاری که میان زبالهها میگندد - تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 1:41
چای میریزم. سرد میشود. آنقدر به دیوار روبرو زل زدهام که یادم رفته چای را بنوشم. میگذارم استکان همانجا بماند. میروم سمت پنجره. بیرون جز سال نو که میان زبالهها میگندد چیزی نیست. پرده را بروی پنجره میکشم. آهنگی میگذارم. آهنگ را قطع میکنم. بعد میگذارم از نو بخواند. اما گوش نمیسپارم. میروم سمت کتابخانه. ...
یک سیرک کامل مالیخولیا - تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 1:41
امروز سر کار رفتم. اولین روز کاری در سال جدید. توفیق چندانی نداشت. یعنی هیچ توفیقی نداشت. فقط نان خریدم و به خانه برگشتم. تمام مغازهها بسته بود. چیزی نمیشد فروخت. بعد، تمام بعدازظهر را خوابیدم. توی خواب در یک چهار راه شلوغ و پر از گرد و خاک همراه برادرم بودم. برادر بزرگم. غروب بود. پیدا بود این چهار...
برای اینکه ننه بمیرد - تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 1:41
u200fدر چنین روزی ننه مرد. هفت فروردین جان داد. بعد، گور خود را گم کرد و از این جهان رفت. از آزار ما دست برداشت. باران میبارید. مانند امروز. مثل همین ساعت. من، به دو خود را به خانه رساندم و به مادرم که روی پلهها نشسته بود و به اندوه خیره بود خبر را رساندم. بالاخره مرد. مثل سگ مرد.u200fمن برای اینکه ...
نفسم بوی الکل میدهد. الکل گریه میکنم - تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 18:08
چشمانم که باز شد پدرم رفت. دیدم که دور شد و از پنجره در آسمان افتاد. خواستم او را صدا کنم. نتوانستم. باد میزد و پرده را تکان میداد. باران از پنجره روی کاشی سفید آپارتمان میریخت. پشت سرم درد میکند. مغزم میخواهد بریزد توی کاسه چشمها. دماغم از خون میسوزد. رد پدرم را تا آسمان دنبال میکنم. نیست. ابری آمد...
خداحافظ، و بوق تلفن - تاریخ: 1402/1/2 ساعت: 14:21
حالم خوب است. باز هم بدون دلیل حال خوبی دارم. منتظرم اتوبوس حرکت کند. راننده پایینِ در ایستاده و سیگار میکشد. یکی آمد و نشست. یک نفر دیگر. و چند نفر پشت سر هم. صندلیهای خالی پر میشود. آن سوی خیابان دختری ایستاده. راه خود را از میان اتومبیلهایی که بسرعت عبور میکنند پیدا نمیکند. باد به موهاش میوزد. لب...
تشریفات پیش از مرگ - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 22:12
ظهر در خیابان دوباره درد قلب به سینهام کوبید. این روزها این درد را شدیدتر و نزدیکتر به خود احساس میکنم. باران میبارید. نمیدانستم چکار باید بکنم. سوار یک تاکسی شدم تا اگر درد وخیم شد دستکم کسی باشد که مرا تا بیمارستان برساند. شاید هم مرگ آن تاکسی را برای من گرفته بود. با عجله و به تندی کیف دستیام را ...
یک معجزه کوچک در مقیاس محلی - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 22:12
پس از چند روز وقفهی باران و باد، امروز آفتاب دمید. آسمان آبی شد و بهار روی سقف شهر نشست. صبح، گیاهِ گلدان فراموش شده جوانه زده بود. یک معجزه کوچک در مقیاس محلی. در باب ظرفیت عقلهای خاموش انسانهای فانی، که به شکم خود و آلت های تحقیر آمیز خود آویختهاند. امیدی به سبز شدن ساقهی خشکیده نداشتم. چند هفته پ...
من میترسم - تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 21:22
این یک مرثیه است. با چشمانی که خون میشود و از جایگاه دیدگان بر زمین سرد میبارد. در حالی که بر صورت، حالتِ وحشتناکِ هیچ ابدی میشود. این، آخرین وداع من با همه چیز است. پیش از آن که کاملا در همه چیز خُرد شوم. و تکه تکه های شخصیتم و خِرَدَم و روح بزرگ بیچارهام که تصادفا در جسم حقیر نادیده گرفته شدهی من ...
خیلی خیلی دور - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 10:53
دلم میخواست اکنون در حال نوشتن بودم. در یک اتاق در هم ریخته. پر از کتاب و کاغذ تحریر که جای مشخصی درون خانه نداشت. این درهم ریختگی یک آرامش انسجام یافته برای نوشتن است. حقیقت این است که در شرایط موجود، در اغلب اوقات تمام آنچه که به ذهنم خطور میکند را از حواس خود دور میکنم. چه کنم که نمیتوانم آن را ب...
خواهم رفت - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 10:53
تمام شب دوباره کتابها را توی کارتنها جا دادهام. صبح، یکی دو لقمه نان و پنیر و حالا چای. و یک لیوان دیگر هم خواهم خورد. دقایقی از یک فیلم تازه را دیدهام. روی کارتنها نام اسباب و اثاث را نوشتهام. شاید عصر بخوابم. بعد، شعر ساعت پنج عصر را اینجا بگذارم. که شاملو ترجمه کرده. و خود هم خوانده است. گویی کسی...
یادهای غمگین - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 10:53
نوشتهی پیشین چه آهنگ غمگینی داشت: بعد، از این خانه خواهم رفت.رفتنها همیشه غمگین است. یاد پدرم افتادم که آخرین بار وقتی در حال احتضار بود سوار یک پیکان قراضه دربستیاش کردند که ببرندش بیمارستان. که آنجا آخرین مراحل مردنش را طی کند. ظهر یک روز تلخ تیرماه بود. من سر بی موی پدرم را که بر اثر شیمی درمانی ...
تراژدیِ پیرمرد - تاریخ: 1401/6/29 ساعت: 4:42
u200fپیرمرد خم شد و چیزی که افتاده بود را برداشت. آن را تکاند. جلوی صورت گرفت. محکم بر آن دمید. آن را به آستین کت خود مالید و توی جیبش گذاشت. دوباره برداشت. نگاهی بهش انداخت و دوباره سر جای خود برگرداند. اتوبوس عبور کرد. نگه داشته بود و پیرمرد متوجه نشده بود. تفی کرد. لعنتی فرستاد.u200fمن تمام آن صح...
تجزیه تحلیلِ هیچ - تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 17:46
u200fآدم اگر بخواهد خودش را تجزیه تحلیل بکند از کجا باید شروع کند. یک تکه کاغذ بردارد و هر چه که به گوشهی خیالش چسبیده روی آن بیاورد. خطخطی بکند، اشکالی که دیگران را متوحش میکند به روی کاغذ رسم کند. برود گوشهای دور از آدمها، در دخمهای، توی کمدی، زیرِ زمینی، داخل قبری خلوت بکند.u200fدرد دلها، درد جسم...
اعلامیه انسانی - تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 17:46
u200fنمیدانم چه استفادهای از ساعتهایی که کار ندارم بکنم. اغلب گوشهای مینشینم و تلفنم را توی دست میگیرم و به صفحه آن خیره میشوم. کتابی را باز میکنم و نمیخوانم. مطلبی را نیمه نوشته میگذارم. حوصله شنیدن موسیقی ندارم. میخواهم با کسی حرف بزنم. اما غالبا مردم حوصله مرا ندارند.u200fمن هم حوصله ایشان را ندا...
روضهی آدمهای معمولی - تاریخ: 1401/6/12 ساعت: 17:46
u200fپدرم جان در بدن نداشت. محرم بود. آخرین محرم مردی که در تعزیه امام حسین میشد. ما نتوانسته بودیم مثل هر سال برویم هیئت. نقش امام حسین را دیگر به کس دیگری میدادند. امام حسین دیگر داشت به خاک میافتاد. دستهی عزاداری آمده بود دم خانهمان.u200fروضه که تمام شد آقا مهدی میکروفون را برد گرفت جلوی دهان پدر...

برچسب‌های مرتبط

who is steve bannon | who is | who is george soros | خوابگاه دختران | خواب به انگلیسی | خواب مار | خواب تلخ | خوابم میاد | خواب رفتن دست | خوابگاه دانشجویی