روزهای برفی ...

متن مرتبط با «خیالباف ها» در سایت روزهای برفی ... نوشته شده است

شکستن در تنهایی

  • نیلوبلاگ

    u200fآرزو با مادرش از دور میآمدند. تابستان بود. من زیر سایه چنار قدیمی نشسته بودم. کوچه همراه من سر در گریبان گرفته بود. از این که پدرم در بستر مرگ درد میکشید غمگین بودم. میدانستم میخواهد بمیرد. نزدیک که شدند پای مادر آرزو ایستادم. سرآسیمه خود را تکاندم و سلام دادم. زن جواب نداد.u200fفکر کردم نشنیده. دوباره سلام گفتم. دوباره جواب نداد. دست برد از کیف خود کلیدی برداشت و در خانه را باز کردند و داخل شدند. دلم شکست. نشستم. بغض گلویم را درید. از بیماری پدرم، از سلام بی جواب به مادرِ دختری که عاشقش بودم. در تنهایی شکستم. منتظر بودم آرزو برگردد و نگاهم کند. نکرد. + سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:11 س. شریف  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سیزده بدرِ بدبختها

  • نیلوبلاگ

    u200fسیزده بدر آن سال، با پسرعمهام و برادرم سوار مینیبوسهای قلعه حسنخان رفته بودیم تهران، دور میدان آزادی کیف کنیم، خوش بگذرانیم. برای آخرین بار لباس عیدمان را تن کرده بودیم تا بعد در یک مراسم پر سوز و گداز ازش خداحافظی بکنیم. بعد از آن باید لباسهای کهنه و بارها شسته شده که بوی تاید و صابوناش نفسمان را تنگ میکرد و زانوهایش وصله و پینه داشت میپوشیدیم. بعد از آن باید از توی لباس نو در میآمدیم و وارد یک کهنگی تکراری غمانگیز میشدیم. وارد دور تکرار مدرسه رفتن، کتک خوردن از معلم و ناظم و کتککاری توی حیاط مدرسه. باید نگران تکالیف مزخرف ریاضی و علوم و ادبیات میشدیم. صف شلوغ نان میایستادیم. صف روغن و برنج کوپنی. هر صف کثافتی که تشکیل میشد و ما مجبور به نوبت گرفتن در آن بودیم و دلشوره های صفها و کتک...

    ادامه مطلب
  • گورهای رد پا

  • نیلوبلاگ

    u200fصبح، برف سنگینی باریده بود. من با خوشحالی چشمان خواب آلودم را مالیدم و از پشت پنجره به تماشای حیاط رفتم که غرق زمستان و برف بود. برف داشت رد پاهای پدرم را میپوشاند که آفتاب نزده رفته بود سر کار. بعد، دلم از دیدن آنهمه برف گرفت. دلم از دیدن گورهای رد پا که با برف پر میشد گرفت.u200fدلم گرفت که پدرم مجبور بود در آن سرمای استخوان سوز کار کند. نمیدانستم از آن همه اندوه گریه کنم یا از این که رادیو میگفت مدرسهها تعطیل هستند خوشحال باشم. بعد، برادرم را دیدم که رفته بود از بشکه نفت بکشد. پیش از آنکه به بشکه برسد روی برفها سر خورد و زمین افتاد و خندیدم.u200fبعد، بوی خوش نان آمد که مادرم داشت روی آتش بخاری گرم میکرد. ننه چای میریخت و خواهرم پنیر میآورد. بعد دور سفره صدای چرخیدن قاشق توی استکانها...

    ادامه مطلب
  • شستشوی ریلها از افکار من

  • نیلوبلاگ

    امروز در ایستگاه مترو فکر کردم خودم را بیاندازم روی ریلها. قطار داشت نزدیک میشد و فقط نیاز به یک تصمیم داشتم. بعد، همه چیز در کسری از ثانیه متلاشی میشد و همراه من از بین میرفت. این کار را نکردم. از میان جمعیت عقب نشستم و حتی از پلههای برقی که بالا میرفت دستم به تسمهها محکم بود که تعادلم را از دست ندهم. اگر مرده بودم حالا چندساعتی از مرگم میگذشت. ریلها از خون و ذرات من شستشو داده شده بود و چند دقیقه بعد هیچکس مرا به یاد نمیآورد. این، حتی از خود مرگ برای من کشنده تر است. این تنهایی. این ظلمات پهناور که بر تمام شئونات زندگی من چیره شده و سایه انداخته است. + شنبه سی ام دی ۱۴۰۲ ساعت 23:17 س. شریف  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تقدیم به شما که از خواندن و نوشتنِ چیزهای خوب محرومید

  • نیلوبلاگ

    یک داستان از س، شریفu200fمرد فربه و متوسط قامت بود. موهای مجعد پرپشتی داشت. عینک خود را با کش روی صورت گرد نتراشیدهاش محکم کرده بود. در قطار که باز شد با فشاری تعجب آور راه را میان جمعیت باز کرد. بازوان خود را سپر قرار داد و جمعیت را شکافت. ناسزاها را نشنیده گذاشت و بی تفاوت سر جای خود ایستاد.u200fکولهای سنگین بر شانهها آویخته بود. زیپ کوله خراب بود و میشد محتویات درون آن را دید. چند کتاب قطور و یک دسته روزنامه لوله شده که از کیف زده بود بیرون. روی پیشانیِ پر از موی مرد دانههای درشت عرق میجوشید. نفسی تازه کرد. از بطری بزرگی آبی نوشید. سینه را صاف کرد، گفت: کتاب دارم.u200fکار کتابفروش خیلی طول نکشید. کسی چیزی از مرد نخریده بود. نشسته بود روی صندلی ایستگاه و رفتن قطار را تماشا میکرد. ساعت ایست...

    ادامه مطلب
  • سادههای عجیب، سادههای دروغگوی عجیب ..

  • نیلوبلاگ

    خیلی سال پیش تو یه کتابفروشی کار میکردم. یه همکاری داشتم که یه بار یه چیز غیرعادی ازم دیده بود. باور کنید خودمم یادم نمیاد اونکارو کرده باشم. بعد از اون یه بار پشت قفسهی کتابهای مرجع بهش گفتم من از مریخ اومدم. بیچاره از فرداش دیگه نیومد سرکار.u200fقسمت عجیبش اینجاست که طوری بهش گفتم که اثرش رو خودمم مونده بود. اونروز بعدازظهر، طوری از خیابونا و از بین اتومبیلها عبور میکردم که یک موجود غریبه در یک شهر غریب. شب بهش فکر کردم و در همون فکر خوابم برد. گرچه برخلاف انتظار شما، خوابشو ندیدم. اصلا هیچ خوابی ندیدم.u200fاما اون بیچاره دیگه نیومد سرکار. جاش یه پیرمردی اومد که کچل بود و پشت موهای بلندی داشت. عینک میزد. عینکش با نخ سبزرنگی از گردنش آویخته بود. تیشرت سبز تیره میپوشید و سبیلی جوگندمی داشت...

    ادامه مطلب
  • بوی عطر و خون و تنهایی

  • نیلوبلاگ

    کلید را توی قفل میچرخانم. کسی در خانه نیست. یادم میآید هرگز کسی در خانه نبوده. داخل تنهایی میشوم. چراغی روشن نمیکنم. کیفم را کناری میگذارم. دوباره برمیدارم. کتابی داخل آن است. کتاب را روی میز میگذارم تا بعدا بخوانم. خود را روی کاناپه میاندازم. خوابم میبرد.خواب میبینم از پلکان مارپیچ یک ساختمان متروک بالا میروم. شب است. چراغی روشن نیست. دستانم را بدیوار گرفتهام و کورمال کورمال راه را پیدا میکنم. نمیدانم در پی چه هستم. نمیدانم چرا باید در این تاریکی مارپیچ حضور یابم. دستی از تاریکی بر شانهام فرو میآید. از خواب میپرم.بزاق دهانم از گوشهی لبم آویخته. بالشتک کاناپه را خیس و لزج کرده است. برمیخیزم و در میان سیاهی مینشینم. کابوسی که دیدهام از ذهنم دور میشود و در تاریکی به ابدیت میرسد. در توالت به ...

    ادامه مطلب
  • زخمهای محلهی قدیمی

  • نیلوبلاگ

    آقا رحمان مرده. بقالیِ قدیمی که پیرمرد پشت دخل آن میایستاد و به اهالی محل تخم مرغ و پنیر و برنج و خوار و بار میفروخت خراب شده و شده یک سلمانی بزرگ که بهش میگویند آرایشگاه. که پسر آقا رحمان وارث آن است. یک سالن با شیشه میرال های بزرگ، و نئون های رنگارنگ که چشمک میزند و نور سرخ تازه بدوران رسیده آن روی دیوارهای کهنه آجری خانهی قدیمی متروک میافتد و دل آجر ها را می رنجاند. و دل خشت و گل قدیمی مهجور. میخواهد باران بزند. آسمان ابریست اما نمیبارد آقا رحمان. من پشت تیر برق کنار آن سلمانی بزرگ غریبه که بهش میگویند آرایشگاه ایستادهام و از کنار چهل سالگیام لای صندلی ها را دید میزنم شاید بتوانم تو را ببینم که هنوز زندهای. که پشت دخل نشسته ای و من ده سالم بشود و بیایم توی دکان و مشت گره کردهام را باز ک...

    ادامه مطلب
  • شبها چگونه میگذرد

  • نیلوبلاگ

    u200fبدبختی چه شمایلی دارد؟ چگونه حالت جسمانی بخود میگیرد و در قامت قابل لمس و مشاهده تظاهر میکند. در من بدبختی شبیه انتظار جلوه میکند. شبیه مرد بیچارهای که ساعتها به تلفن خود زل زده و منتظر تغییر در حالت یکنواخت بیکسی میماند. بدبختی یعنی فراموش شدن. از قلم افتادن.u200fدو و بیست دقیقه. خوابم میآید. نور در دیدگانم تار شده. سرگیجه دارم. نمیخوابم. انتظار میکشم. یک انتظار بیمار گونه. گذاشتهام چراغی روشن بماند. اما روشنایی از نظرم دور میشود. حبابی میشود که در درون دیوار فرو میرود. دیوار تاب برمیدارد. نور از دیده میرود. اوهام سر میرسد.u200fدو و سی دقیقه. خاطراتی دور از کودکی را بخاطر میآورم. زنده و طعنه آمیز. میگذارم تصاویر جان بگیرد. عقل را زایل کند. در برزخ حقیقت و خیال غوطه بخورم. کسی روی صند...

    ادامه مطلب
  • از درد تنهایی ...

  • نیلوبلاگ

    u200fعلیرغم تب شدید و تنگی نفس مجبور شدم سر کار بروم. شنبه و یکشنبه را در خانه مانده بودم. اما جهان صبر نمیکند تا آدم کمی بیاساید تا بتواند بار سنگین زندگی را از نو بر دوش بکشد. حالا در تب میسوزم. منافذ گوشها گرفته. صدای زیادی نمیتوانم بشنوم. چشمانم میسوزد. و هر چیز که میبیند.پشت پنجره ابری و گرفته است. از روی تخت فقط آسمان طوسی و سیمانی شکل را میشود دید. تمام رنگهای جهان مرده است. تمام دلخوشیهای جهان از دنیای من رخت بر بسته و نابود شده است. کودک که بودم مادربزرگ اینطور وقتها با ما مهربانتر میشد. دستی روی سرمان میکشید. برایمان چای میریخت. از داخل ظرف شیشهای دهانه گشادی که در آن همه چیز یافت میشد دارویی از لای مشمایی که هزار گره خورده بود پیدا میکرد و بهمان میداد تا بخوریم. بعد چای تجویز می...

    ادامه مطلب
  • چگونهای

  • نیلوبلاگ

    u200fایرانیا! در این شبِ بیدَر چگونهای؟از ظالمی به ظالمِ دیگر چگونهای؟!ای خسته از تعفّنِ شاهانِ سلطهور!حالی در این فضای معطر چگونهای!حسین جنتی + سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 22:10  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در خیابانهای جمهوری اسلامی

  • نیلوبلاگ

    u200fزنه از اتوبوس پیاده شد و دوید و لای جمعیت گم شد. کارت [بلیت] نزده بود. راننده سری تکان داد و گفت قبلا شاید در هفته یک نفر اینطور بود. اما حالا در روز ده نفر [سه هزار تومان] پول کرایه ندارند که بدهند. بعضیها در کمال شرمندگی میگویند که ندارند، بعضی از شرم فرار میکنند. + پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:32  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بیست و دومِ فروردین چهارصد و دو

  • نیلوبلاگ

    اتوبوس رسید. جمعیت پشت در تجمع کرد تا راننده در را باز کند. گرهی از گوشت و پوست و لباسهای کهنه. که هر یک مترصد است زودتر از دیگری به صندلی خالی برسد. راننده با اکراه در را زد. جمعیت از سر و کول هم سوار شد. گداها، زنان خانهدار، مردان بیکار و پیرمردان از کار افتاده، هر یک صاحب یک صندلی است. آن را به دو هزار تومان کرایه کرده. درها در سر و صدای سرزنشباری بسته میشود. اتوبوس راه خود را از پستترین خیابانهای پایین شهر کشیده و میرود. یک نفر سعی میکند حرفی بزند. تقلا میکند. لال است. زنش پارچه کهنه سیاهی روی سر انداخته. با صدای خفهای ازش میخواهد ساکت شود. نمیشود. صداهای نامفهوم را میبرد بالا. رنج میکشد. میخواهد فحشی بدهد، نمیتواند. راننده غرلندی میکند. چیزی میگوید که همه بشنویم. میشنویم. از اینکه کرا...

    ادامه مطلب
  • بهاری که میان زبالهها میگندد

  • نیلوبلاگ

    چای میریزم. سرد میشود. آنقدر به دیوار روبرو زل زدهام که یادم رفته چای را بنوشم. میگذارم استکان همانجا بماند. میروم سمت پنجره. بیرون جز سال نو که میان زبالهها میگندد چیزی نیست. پرده را بروی پنجره میکشم. آهنگی میگذارم. آهنگ را قطع میکنم. بعد میگذارم از نو بخواند. اما گوش نمیسپارم. میروم سمت کتابخانه. دستی روی کتابها میکشم. کتابی برنمیدارم. مینشینم روی زمین. میخواهم صندوق چوبی ام را از توی کمد بردارم و به کاغذهای آن نگاهی بیاندازم. دستم روی کلید کمد خشک میشود. برمیخیزم. میروم سمت یخچال. در یخچال باز میشود. چیزی برنمیدارم. در یخچال بسته میشود. چراغی روشن میکنم. بعدازظهر، توی خانهام وقفهای حزنانگیز دارد. چراغ تاثیری در تخفیف حزن نمیکند. چراغِ بی تاثیر را خاموش میکنم. روشنایی تا حبابهای چراغ عقب...

    ادامه مطلب
  • یادهای غمگین

  • نیلوبلاگ

    نوشتهی پیشین چه آهنگ غمگینی داشت: بعد، از این خانه خواهم رفت.رفتنها همیشه غمگین است. یاد پدرم افتادم که آخرین بار وقتی در حال احتضار بود سوار یک پیکان قراضه دربستیاش کردند که ببرندش بیمارستان. که آنجا آخرین مراحل مردنش را طی کند. ظهر یک روز تلخ تیرماه بود. من سر بی موی پدرم را که بر اثر شیمی درمانی ریخته بود از پشت سر میدیدم. برادرم و مرد همسایه زیر استخوانها را گرفته بودند که تا قبر مشایعت کنند. مرد، مطیع و آرام تن به سرنوشت خویش داده بود. داشت میرفت، و فهمیده بود که باید ما را فراموش کند. با اینکه ظهر تابستان بود اما زیر پتو بودم و استخوانهایم داشت میلرزید. از شدت هراس تب و لرز گرفته بودم. میلرزیدم و گریه میکردم. پدر میرفت که دوباره نیاید. مثل رفتن آرزو از محل، که وقتی سرگرم مرگ پدر بودی...

    ادامه مطلب
  • روضهی آدمهای معمولی

  • نیلوبلاگ

    u200fپدرم جان در بدن نداشت. محرم بود. آخرین محرم مردی که در تعزیه امام حسین میشد. ما نتوانسته بودیم مثل هر سال برویم هیئت. نقش امام حسین را دیگر به کس دیگری میدادند. امام حسین دیگر داشت به خاک میافتاد. دستهی عزاداری آمده بود دم خانهمان.u200fروضه که تمام شد آقا مهدی میکروفون را برد گرفت جلوی دهان پدرم که دعا کند. مرد را نشانده بودیم روی چهارپایهای زیر سایه درخت چنار. سرطان چیزی از بدن او برای محرم باقی نگذاشته بود. فقط اجازه داده بود مرد آخرین پرده وداع را بخواند.u200fپدر دهان که گشود جمعیت به گریه افتاد. همه گریه میکردند. آقا مهدی، میرزا آقا، شاهپور، آیت، حتی آقا نظام هم گریه میکرد. هر کسی که پدرم را میشناخت و نمیشناخت با دیدن حال نزار مرد به گریه افتاده بود. با دیدن چهارپایه در آخرین پرده...

    ادامه مطلب
  • مرثیهای برای پدر

  • نیلوبلاگ

    u200f  خودش خواسته بود در حیاط بخوابد. زیر درخت انگور. نیمکتی که روی آن میخوابید شکل تابوت بخود گرفته بود. شب ها چون روحی سرگردان زیر درخت پرسه میزد. درد را تو میداد. نمیگذاشت بشنویم. اما همه میشنیدیم. مُرد. بعد از مرگ تا وقتی خانه را فروختیم هرشب زیر درخت انگور راه میرفت. اما ساکت بود .. چیزی نمیگفت، از درد گلایه ای نمیکرد، اما آن سکوت دردناک بیشتر از هر زمان دیگری خون به دل ما میکرد. روی سکوی سرامیکی غسالخانه خوابیده بود. توی دهان و منخریناش پنبه گذاشته بودند. اصلا به مرده ها نمیخورد. چشمانش مثل وقتی که خواب بود بسته بود. میتوانستم مثل جمعه هایی که خانه بود از خواب بیدارش کنم. صبح را نشانش بدهم. آفتاب را که هفته ای یک بار میدید. چندبارنام او را صدا زدم تا بیدار شود. نشد. گ...

    ادامه مطلب
  • روضهای برای پسر شمالی

  • نیلوبلاگ

     u200fپسره غریب بود. خانوادهاش تو رشت بودند و خودش خیلی آنطرفتر عاشق دختر دایی من تو دهات ما شده بود و همانجا تو یکی از اتاقهای خانهی او زندگی میکردند. یک پراید قراضه داشت که باهاش مسافر میبرد تا شهر. خیلی وقتها هم باهاش مسافر نمیبرد و تو تعمیرگاهها سرگردان بود.u200fبعد از یک تصادف توی محور تصادفخیز شهرستان، مجبور شد دیه بدهد. بیمه نداشت. همانجا مشخص شده بود که تصدیق هم نداشت. کاملا بیچاره شده بود. تصادف و بیمه و تصدیق را یک جور با دیه و رشوه و قسم حضرت عباس رفع و رجوع کرده بودند. مجبور شده بود همان اتوموبیل زپرتی را هم بدهد جای خسارت.u200fپسره غریب بود. از خانوادهاش تو رشت خیلی باقی نبود، همان باقیماندهها هم کارگر شالی بودند. پسره نمیخواسته کارگر شالی بشود. میخواسته مثل پدرش که آنها ...

    ادامه مطلب
  • اعتراف روی کاغذهای مچاله

  • نیلوبلاگ

    ... u200fحالا که فکر میکنم آن آدمها را حقیقتا من کشتم. غفلتا ضربتی محکم پشت سرشان زدم و با صورت روی میز افتادند و دیگر تکان نخوردند. سم مهلکی بهشان خوراندم و کبود شدن رخسارشان را به چشم دیدم، التماسشان دور طناب دار را مشاهده نمودم و کاری نکردم و دست و پا زدنشان را تماشا کردم.u200fجاری شدن بزاق از لای دهان باز و لبهای کبود و دندانهای کرم خوردهشان را در میان صدای مهیب خرخر خوک مانندشان به چشم دیدم و دست به سینه کنار میز ایستادم و به مرگ آنها خوشآمد گفتم. من قاتل همه آن انسانها بودم. پدرها مادرها نامزدها و بدتر از همه بیکسانی که کسی چشم انتظارشان نبود.u200fکیست که تصدیق نکند حتی در میان درنده ترین حیوانات نیز قدری ترحم هست. من نیز گاهی برای کسی که پیش از مرگ تسلیم میشد و در کمال آرامش تقدیر خ...

    ادامه مطلب
  • شب ها... بيست و سوم بهمن هشتاد و شش 3:45 بامداد

  • نیلوبلاگ

    شب ها... بيست و سوم بهمن هشتاد و شش 3:45 بامداد شب ها براي خودش دنياي ديگري دارد سكوتي ديگر صدايي ديگر رويايي ديگر شب ها براي خودش به دور از چشم همه باران ميزند براي خودش برف ميبارد و مرد تنهاي شب حتي براي خودش روي برف راه مي رود و روي برف جاي پا ميگذارد و شب ها حتي دل روشن پنجره در را براي تنهايي كوچه پيش ميگذراد اگر از عشق آسمان روز فقط يك خورشيد ميسوزد شب ...

    ادامه مطلب