روزهای برفی ...

متن مرتبط با «شعر زمان ما شاملو» در سایت روزهای برفی ... نوشته شده است

u200fاین یک پرده از یک داستان واقعی نیست، اما تجسم بیرونی احوالات درون من است.

  • نیلوبلاگ

    u200fسرباز دستبند را از دور مچ خود باز کرد و دست مرا به میلهی اتاق بازداشتگاه قفل کرد و رفت گوشهی اتاق. دفتری روی یک میز آهنی بود. سرباز دفتر را باز کرد و خودکاری را که به میز بسته شده بود سمت خود کشید. نامم را پرسید، نام پدرم را هم. گفتم. نوشت. دفتر را بست. از اتاق خارج شد.u200fصدایشان میآمد که با کسی حرف میزنند. ماموریت او تمام شده بود. حالا مرا به سرباز دیگری میسپرد. سربازِ دیگر از لای در اتاق نگاهی به من انداخت. بعد در را بست. صدای رفتن مامور انتقال آمد. دلم گرفت. دلم در سینه فشرده شد. نگاهی به در بسته کردم. آهی کشیدم. گریستم.u200fساعتی در اتاق به میله زنجیر شده بودم. از دریچه کوچک اتاق پیدا بود که آفتاب حرکت کرده و کمرنگ شده است. غروب از راه میرسید و شب در پی آن میآمد. پیش از آن که شب...

    ادامه مطلب
  • تشخیص شما چیه آقای دکتر؟

  • نیلوبلاگ

    u200fتاریکه جاده. زنه که نمیدونم کیه و کِی نشسته تو ماشین مدام سیگار میکشه. دست برده و پیچ ضبط رو چرخونده و ابراهیم تاتلیس داره براش میخونه. میگم برای اون چون یادم نمیاد تاحالا اینطور این وقت شب تو این جاده کوهستانی واسه من چیزی خونده باشه. معمولا من چای ریختم و چشمام مبهوت جادهست u200fو سیگار انگشتمو سوزونده و دود چشمامو خیس کرده و از روبرو نوربالای راننده کامیونهای حرومزاده کورم کرده و فرمونو سفت چسبیدم و خودمو سپردم دست این لکنته و اصلا صدای تاتلیس نمیاد که بشنوم. ولی این زنه کون به کون سیگار میکشه و پاشو انداخته رو داشبورد و داره کیف میکنه.u200fبوی خوبی میده. بوی زن. بوی یه حرومزاده سیگاریِ مونث. از بعدازظهر یه کله دارم میرونم و غروب شد و شب شد و شب تر شد و حالا نصف شبه و زنه رو یادم ن...

    ادامه مطلب
  • تقدیم به شما که از خواندن و نوشتنِ چیزهای خوب محرومید

  • نیلوبلاگ

    یک داستان از س، شریفu200fمرد فربه و متوسط قامت بود. موهای مجعد پرپشتی داشت. عینک خود را با کش روی صورت گرد نتراشیدهاش محکم کرده بود. در قطار که باز شد با فشاری تعجب آور راه را میان جمعیت باز کرد. بازوان خود را سپر قرار داد و جمعیت را شکافت. ناسزاها را نشنیده گذاشت و بی تفاوت سر جای خود ایستاد.u200fکولهای سنگین بر شانهها آویخته بود. زیپ کوله خراب بود و میشد محتویات درون آن را دید. چند کتاب قطور و یک دسته روزنامه لوله شده که از کیف زده بود بیرون. روی پیشانیِ پر از موی مرد دانههای درشت عرق میجوشید. نفسی تازه کرد. از بطری بزرگی آبی نوشید. سینه را صاف کرد، گفت: کتاب دارم.u200fکار کتابفروش خیلی طول نکشید. کسی چیزی از مرد نخریده بود. نشسته بود روی صندلی ایستگاه و رفتن قطار را تماشا میکرد. ساعت ایست...

    ادامه مطلب
  • خواستم گریه کنم، اما نتوانستم.

  • نیلوبلاگ

    u200fجمعهی هفتهای که گذشت دایی من شب با درد مختصری در قلب خود خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. بعد، داییِ بی جان شنبه تا ظهر توسط اهالی روستا تشییع و به خاک سپرده شد. من یکشنبه صبح خود را به مراسم ترحیم او رساندم و دوشنبه سر کار خود حاضر بودم. زندگی همین داستان بی معنی اما غمگین است.u200fتمام امروز در قلب خود احساس درد میکردم و غروب در حالی که چند قدم تا خانه فاصله داشتم آن درد درون قلبم تشدید شد و مرا به زانو در آورد. کنار خیابان میان اندوه مرگ محتمل خود نشسته بودم و عبور اتومبیلها از کنارم را نگاه میکردم. بعد گور ساکت داییام بر بلندای تپهای در روستا از نظرم گذشت. + پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:48  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک سیرک کامل مالیخولیا

  • نیلوبلاگ

    امروز سر کار رفتم. اولین روز کاری در سال جدید. توفیق چندانی نداشت. یعنی هیچ توفیقی نداشت. فقط نان خریدم و به خانه برگشتم. تمام مغازهها بسته بود. چیزی نمیشد فروخت. بعد، تمام بعدازظهر را خوابیدم. توی خواب در یک چهار راه شلوغ و پر از گرد و خاک همراه برادرم بودم. برادر بزرگم. غروب بود. پیدا بود این چهار راه در جایی حومه شهر واقع شده. جایی که خانههایی محقر و مخروبه دارد. داشتیم خواهر کوچکم را از لابلای اتومبیلها عبور میدادیم که به خانه برویم. من کاملا در تعجب بودم که چرا این خواب را میبینم. یعنی کاملا به نمایش عجیب برپا شده هشیاری داشتم. میدانستم خواهرم حالا آنقدر بزرگ شده که به عقد مردی در آمده است. در جهان واقعی مرا از عقد با خبر نکرده بودند. نمیدانم آیا ترجیح داده بودند به داماد بگویند که عر...

    ادامه مطلب
  • روضهای برای پسر شمالی

  • نیلوبلاگ

     u200fپسره غریب بود. خانوادهاش تو رشت بودند و خودش خیلی آنطرفتر عاشق دختر دایی من تو دهات ما شده بود و همانجا تو یکی از اتاقهای خانهی او زندگی میکردند. یک پراید قراضه داشت که باهاش مسافر میبرد تا شهر. خیلی وقتها هم باهاش مسافر نمیبرد و تو تعمیرگاهها سرگردان بود.u200fبعد از یک تصادف توی محور تصادفخیز شهرستان، مجبور شد دیه بدهد. بیمه نداشت. همانجا مشخص شده بود که تصدیق هم نداشت. کاملا بیچاره شده بود. تصادف و بیمه و تصدیق را یک جور با دیه و رشوه و قسم حضرت عباس رفع و رجوع کرده بودند. مجبور شده بود همان اتوموبیل زپرتی را هم بدهد جای خسارت.u200fپسره غریب بود. از خانوادهاش تو رشت خیلی باقی نبود، همان باقیماندهها هم کارگر شالی بودند. پسره نمیخواسته کارگر شالی بشود. میخواسته مثل پدرش که آنها ...

    ادامه مطلب
  • مادربزرگ

  • نیلوبلاگ

    حالا داره به چی فکر میکنه؟ غذاش رو خورده. سفره رو تا کرده و هول داده کنار سماور. چای رو ریخته توی نعلبکی. به نور آبی آتش توی بخاری خیرهست. باد، به چارچوب پنجرهها میزنه. چراغ گردسوز بالای طاقچهست، واسه وقتی که برق بره. طوفان برق رو قطع کنه. رنگ دیوار اتاقش سبزه، سبزِ روشن.u200fدرِ باقی اتاقها قفله. درِ انبار هیزم. درِ انبار آذوقه و گندم. درِ آغلِ خالی گوسفندها قفله. دم غروب مرغها رو جا کرده تو لونه. دریچه رو بسته. حتما بعدش تو سایهروشنِ آخر روز نشسته رو سکوی سرد سیمانی و به باغ خالی خیره شده. مرثیه خونده، گریه کرده. صداشو باد برده توی قبرستونِ دهات.u200f u200fحالا داره به چی فکر میکنه؟ درز پنجرهها رو با پارچه پوشونده. تو بخاری نفت ریخته. پیت نفت رو گذاشته پشت در تا در بسته بمونه. یه تی...

    ادامه مطلب
  • هرمان هسه . نارسیس

  • نیلوبلاگ

    چاره ای نیست . انگار اساس دنیا را با غم و غصه سرشته اند. و هیچ کس توان فرار کردن از آن را ندارد. نه غم های این دنیا ماندنی و پایدار است و نه شادی هایش. همیشه چیزی پیش می آید که انسان ها را در اوج خوشحالی ، ناراحت و ناامید کرده و در اوج غصه به زندگی امیدوار می کند برگرفته از کتاب بسیار پر ارزش نارسیس. هرمان هسه ...

    ادامه مطلب
  • با نیما یوشیج

  • نیلوبلاگ

    در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم چون کوره ی گرم چراغ من نمیسوزد و به مانند چراغ من نمی افروزد چراغی هیچ ... ...

    ادامه مطلب
  • شعر زمان ما

  • نیلوبلاگ

    یک نفر پای پنجره ای نشسته بود یک نفر روی ماهی های مرده توی زباله ها می ... ! احتمالا خورشید توی رویای ماهی ها سقوط دردناکی داشت و تف کسی که پای پنجره نشسته بود روی سر طاس روزگار می افتاد ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    شعر زمان ما | شعر زمان ما احمد شاملو | شعر زمان ما محمد حقوقی | شعر زمان ما شاملو | شعر زمان ما اخوان | شعر زمان ما اخوان ثالث | شعر زمان ما فروغ فرخزاد | شعر امام زمان | شعر امام زمان ماه رمضان | کتاب شعر زمان ما