
u200fسیزده بدر آن سال، با پسرعمهام و برادرم سوار مینیبوسهای قلعه حسنخان رفته بودیم تهران، دور میدان آزادی کیف کنیم، خوش بگذرانیم. برای آخرین بار لباس عیدمان را تن کرده بودیم تا بعد در یک مراسم پر سوز و گداز ازش خداحافظی بکنیم. بعد از آن باید لباسهای کهنه و بارها شسته شده که بوی تاید و صابوناش نفسمان را تنگ میکرد و زانوهایش وصله و پینه داشت میپوشیدیم. بعد از آن باید از توی لباس نو در میآمدیم و وارد یک کهنگی تکراری غمانگیز میشدیم. وارد دور تکرار مدرسه رفتن، کتک خوردن از معلم و ناظم و کتککاری توی حیاط مدرسه. باید نگران تکالیف مزخرف ریاضی و علوم و ادبیات میشدیم. صف شلوغ نان میایستادیم. صف روغن و برنج کوپنی. هر صف کثافتی که تشکیل میشد و ما مجبور به نوبت گرفتن در آن بودیم و دلشوره های صفها و کتک...
ادامه مطلب
u200fصبح، اولین خبر، قتل داریوش مهرجویی و همسرش. در ویلای شخصی. بریدن سر. بدست افاغنه در گور میشویم. بعد، نشستن در توالت. مسواک زدن و فکر کردن به این که وقتی لبهی تیز چاقو شاهرگ را میبرد و خرخره را میدرد صدایی شبیه صدای خفه شدن ایجاد میشود. باید معطل نکرد و برای فرار از خرخر دردناک سر را کامل جدا کرد.u200fبعد، تراشیدن صورت در برابر آینه. لغزش دست. جوشیدن نقطهای کوچک از خون روی صورت. مرگ زیر پوست جاری است. انتظار شکافته شدن پوست را میکشد تا خود را بصورت فورانی سرخ رنگ نشان بدهد. و فکر کردن به اینکه قتل من در آپارتمانی اجارهای خواهد بود. با تشریفاتی ساده. کلماتی ناچیز. + یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۲ ساعت 9:55 | بخوانید...
ادامه مطلب
شکست در من تندیسی که از تو بود پر زد از من کبوتری که بر بام تو بود...
ادامه مطلب
برای صرف تنهایی ام شام دعوتی رفیق برای خودکشی محض، پشت بام دعوتی رفیق برای نوشیدن پیک پیک خلق سگی من . نه یکبار که مدام دعوتی رفیق به میهمانی مردمان شهره به بدنامی تو یکنفر بصورت خوشنام دعوتی رفیق به مسجد زاهدان ریاکار که می آیی نه محض عبادت که به دشنام دعوتی رفیق خلاف شریعت بیش از آنچه داده ایم گرفته ایم برای وجه التزام دعوتی رفیق...
ادامه مطلب