روزهای برفی ...

متن مرتبط با «پرده» در سایت روزهای برفی ... نوشته شده است

u200fاین یک پرده از یک داستان واقعی نیست، اما تجسم بیرونی احوالات درون من است.

  • نیلوبلاگ

    u200fسرباز دستبند را از دور مچ خود باز کرد و دست مرا به میلهی اتاق بازداشتگاه قفل کرد و رفت گوشهی اتاق. دفتری روی یک میز آهنی بود. سرباز دفتر را باز کرد و خودکاری را که به میز بسته شده بود سمت خود کشید. نامم را پرسید، نام پدرم را هم. گفتم. نوشت. دفتر را بست. از اتاق خارج شد.u200fصدایشان میآمد که با کسی حرف میزنند. ماموریت او تمام شده بود. حالا مرا به سرباز دیگری میسپرد. سربازِ دیگر از لای در اتاق نگاهی به من انداخت. بعد در را بست. صدای رفتن مامور انتقال آمد. دلم گرفت. دلم در سینه فشرده شد. نگاهی به در بسته کردم. آهی کشیدم. گریستم.u200fساعتی در اتاق به میله زنجیر شده بودم. از دریچه کوچک اتاق پیدا بود که آفتاب حرکت کرده و کمرنگ شده است. غروب از راه میرسید و شب در پی آن میآمد. پیش از آن که شب...

    ادامه مطلب